مردي که خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته و سيگار مي کشيد .
مرد آنقدر عاشق بود که وقتي آخرين پک را به سيگار زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بياندازد ، نه خودش را ......
مرد آنقدر عاشق بود که وقتي آخرين پک را به سيگار زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بياندازد ، نه خودش را ......
