به نام آفریدگار عشق
بعد شام خانواده هامون شروع کردن به حرف زدن مردا راجب به کارو خانوما راجب به کارای خونه شانسم اون روز داداشمم رفته بود خونه ی نامزدش من موندمو رضا...
آقا رضا شما از یاهو مسنجر چیزی می دونید؟ می تونید کمکم کنید یه آی دی بسازمو یادم بدين کار با یاهو چطوره؟
بله حتما شما اینترنت خونتون که مشکلی نداره؟
نه راحت وصل میشه فقط چت کردن بلد نیستم اگه میشه؟
خوب سیستمتون کجاست؟
بله بفرمایید از این سمت سیستمم اتاق خودم بفرمائید خواهش می کنم.
پشت سیستم نشست و واسم یه آی دی ساخت باید یادم می داد چطور چت کنم چطور add کنم ...
لیلا خانم شما می خواین با کی چت کنید؟ منظورم اینکه بریم تو یه روم اونجا با هر کی دلتون خواست چت کنید و یادتون می دم چطور add کنید.
نه آقا رضا دوست ندارم اینجوری، میخوام بعدا به دوستام یاد بدمو با دوستام در ارتباط باشم.
پس الان چیکار کنم چطوری یادتون بدم ؟
ببخشید آقا رضا شما خودتون آی دی ندارین؟
هااا چرا باشه الان با آی دی خودم یادتون می دم.
خلاصه اون شب آی دیشو گیر آوردم...
روزای اول آف های همینجورکی اونم جواب آفامو می داد کم کم باش تو یاهو قرار می زاشتمو چت می کردیم همین طور تا...جذبم شد و خودش شماره داد...دلبسته شدیم...عاشقش بودم اونم عاشقم شد...
هردومون عاشق بارون بودیم امکان نداشت بارون بیاد و منو رضا زیر بارون با هم قدم نزنیم محال بود...
خیلی دلبسته شدیم خیلی ی ی ی...
کار پدر رضا طوری بود که شرکت هرجا میفرستادش باید می رفت...متاسفانه اینار از خوزستان به تهران منتقلش کردن...روز رفتنشون فرا رسید وای اون روز چقد منو رضا تو آغوش هم گریه کردیم تاب 1لحظه دوری رو نداشتیم رضا بهم قول داده بود از اینجا که رفتن طولی نمی کشه میاد و منو با خودش واسه همیشه می بره تهران و این کارو کرد...
ما با هم نامزد کردیم بهترین روزای عمرم بود دیگه کلا بیخیال درس شدم رو همون دیپلم موندم رضا واسم همه چیز بود... چند ماه بعد عقد ما با عقد داداشمو با هم گرفتیم ولی رضا قبول نکرد عروسی با هم باشه می گفت می خوام لیلام اون شب تنها عروس باش تو عروسی...عروسی دادشمو برگزار کردیم قرار شد هفته ی بعدش عروسی ما باشه روز عروسی داداشم واسه رضا از طرف کارش، کار خیلی مهمی پیش اومد که حتما باید می رفت تهران...صبح خیلی زود بیدار شد و از همگی معذرت خواهی کرد و رفت فردا حتما باید می رفت سرکارش اونروز یه حس خیلی بدی داشتم می خواستم با رضا برم خیلی دلشوره داشتم ولی نمی شد آخه عروسی یدونه داداشم بود موقعه رفتن رضا رو بغل کردم...
رضا تو رو خدا مواظب خودت باش نمی دونم چرا دلشوره دارم.
لیلای من عروس من خوشحال باش هفته دیگه عروسیمونه ها باورت میشه وای لیلای من ...
اونروز رضا رفت عروسی داداشو گذروندیم چنان دلشوره ای داشتم که اصلا نفهمیدم چطور عروسی رو گذروندم ...
فردا هر چه به رضا زنگ می زدم گوشیش خاموش بود دیگه زدم زیر گریه می گفتم رضا...رضا...دلم شور میزنه...داشتم می مردم مامانم ساکت بود و فقط بغلم کرد هیچکس هیچی نمی گفت...داد می زدم چی شده بمن بگید...یقه ی داداشمو گرفتم می گفتم حرف بزن چی شده یهو داداشم زد زیر گریه زار زار گریه می کرد...خودمو به درو دیوار می زدم سمت بابام رفتم به پاش افتادم التماسش می کردم بگه چی شده ولی بابامم فقط زار می زد...مامانم بریده بریده گفت لیلا رضا دیگه هیچوقت برنمی گرده...اینو که گفت عین یه گلوله ی آتیش شدم دیونه شده بودم به سر و صورت مامانم می زدمو می گفتم خفه شو خودمو به در و دیوار می زدم...تمام سر و صورتمو دستام خون شده بود دیونه شده بودم من رضامو به آسونی بدست نیوردم که بخوام به این راحتی از دستش بدم...
1ماه بیمارستان بستری بودم عین تیکه ی گوشت رو تخت بیمارستان من حتی نتونستم تو مراسم رضا شرکت کنم تمام یک ماه فقط اسیر آمپولای آرام بخش بودم...
آوردنم خونه دیگه رضا نبود امید زندگیم نبود دلخوشیم بود وجودم نبود تمام زیبایمو از دست داده بودم شده بودم مثل یه پیرزن، هزار سال پیرتر شده بودم
آروم و بریده بریده به مامانم گفتم مزار رضا اینجاست یا تهران...مامانم هق هق می زد گفت بخاطر تو اینجا...می گفتم ولی هنوز باورم نشده بود پاره ی تنم دیگه نیست...عصر اون روز همه با هم منو برده بودن سر مزار رضا...به مامانم گفتم رضا عاشق رز قرمز هیچ وقت بی رز دیدنش نرفتم ...بابا واسم یه بغل رز قرمز خریده بود نمی تونستم درست راه برم انگار کمرم بریده بود به مامانم تکیه کردمو به سمت مزار...وقتی رسیدیمو اسم رضا رو روی سنگ قبر دیدم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود کل مردم جمع شدنو نتونستن آرومم کنن آوردنم خونه و بازم آمپول آرام بخش...قرص عصاب مصرف می کردم یا خواب بودم یا درحال گریه اصلا زندگی هیچ معنی واسم نداشت بی رضا می خواستم که نباشم...رفته رفته که دیگه می تونستم خوب راه برم هر روز و هر روز و می رفتم مزار رضا انگار خونم اونجا بود گاهی اینقد می موندم تا خانوادم میومدن می بردنم...
سالهاست کارم همین و مجبورم بی رضا این دنیای پوچ و سر کنم.
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز

۳ نظر:
ستاره خانوم با این مطالبی که نوشته شده من هم برای ارزوهایت گریه کردم چون من هم عزیزانی مثل شما از دست دادم .التماس دعا
ستاره جان
عزیزم
عشقو می فهمم
درک می کنم
همین الان خوندن متن بالا تموم شد و اشکام هنوز داره میاد
ولی عزیزم
اونی که زیر خاکه فقط جسم رضاست
روحش اون بالا تو رو میبینه و یقینان از اینکه هر روز داری به این کار ادامه میدی خوشحال نیست
تو عروس رضا بودی...
رضا دوست داره خوشبختی تو رو ببینه. موفقیت تو رو ببینه.ادامه تحصیل تو رو ببینه.موفقیت های بیشتر تو رو ببینه.با این کارات روح رضا را ازرده میکنی. به حرفام فکر کن لیلای عزیز.
سلام ستاره
چطور دلت مياد كسي كه تو را اينقدر دوست داشته اينطوري اذيت كني
ميدونم سخته ولي تو كه ياد رضا توي قلبت باشه اما شاد باشي رضا هم شاد ميشه - سينا
sinay6666@yahoo.com
ارسال یک نظر
نظر شما درباره این مطلب چیست؟