این یک قصه و یا افسانه نیست بلکه واقعیتی است که شاید برای خیلی ها رخ داده است..
امکان دارد که اتفاقات و واقعیت ها شکل های متفاوت داشته باشند اما همواره مسیر خاصی را طی می کنند..
حدود سی و نه سال پیش در گوشه ای از این شهر و زیر آسمان فقیر نشین آن، دختر و پسری که آخرین روزهای تحصیلی دوران دبیرستان خود را می گذراندند، سخت بهم دل بستند. مینا گلی زیبا و معصوم عشقش را در باغچه قلب فاخر پسری نجیب و با ایمان کاشت، و از آنجایی که:
(عشق و عبادت ستون دین است محبت بیش از حد عشق بوجود می آورد وقتی عشق به اوج خود برسد به نماز و عبادت تبدیل می شود)
دیدار آنها در زیارتگاه بزرگ شهر به نام علی بن مهزیار اهوازی و نجوای آنها برای بهم رسیدن نماز و دعای توسل بود.
فاخر هیچگاه به صورت معصوم مینا خیره نشد و همواره او را با حجب و حیا و شرمندگی با ذکر نام خدا نگاه می کرد..
متاسفانه بدلیل عدم توافق خانواده مینا با وصلت این دو جوان عشقشان ناکام ماند و دست سرد تقدیر سرنوشت آنان را از هم جدا کرد. . .
مینا اجبارا با فردی با خصوصیات اخلاقی مخالف وایده های متضاد در شهردوری پیوند زناشویی بست فخر نیز با یکی از بستگان خود ازدواج کرد..
در گذشت پرشتاب زمان،فاخر لحظه های خوب جوانیش را که عزیزترین ایام عمرش بود در قبال اندکی کالای بیهوده بخاطر رفاه خانواده ش به پیری فروخت..
پیری ،زمستان مایوس،فصلی سردو متروک از همه چیز و همه کس،مرحله ای معدوم از شور و حال جوانی که غروب غم انگیزی را بپایان دارد..
فاخر صاحب فرزند ونوه شدو همسرش که زنی شایسته و باوفاست سالیان درازیست که بیمار است..
مینا ناکام ماند و خداوند او را از داشتن فرزند محروم گردانید ای کاش می شد یکی از فرزندانم را به او هدیه کنم..
((اینک مینا زنی تنهاست در آستانه فصلی سرد))
و من هنوز بیاد دختری با صورتی معصوم چون فرشتگان، و نگاهی غمگین چون غروب پاییز که یک روز باد او را با خود برد و مرا از کوچه های خاطراتم جدا کرد، می اندیشم...
و اینک فاخر به سرطان خون مبتلا شده و تصمیم گرفته روزهای آخر عمر خود را تنها در خانه نقلی دور از خانواده ی خود با یاد و عشق مینا سپری کند تا روز مرگ. . .
امکان دارد که اتفاقات و واقعیت ها شکل های متفاوت داشته باشند اما همواره مسیر خاصی را طی می کنند..
حدود سی و نه سال پیش در گوشه ای از این شهر و زیر آسمان فقیر نشین آن، دختر و پسری که آخرین روزهای تحصیلی دوران دبیرستان خود را می گذراندند، سخت بهم دل بستند. مینا گلی زیبا و معصوم عشقش را در باغچه قلب فاخر پسری نجیب و با ایمان کاشت، و از آنجایی که:
(عشق و عبادت ستون دین است محبت بیش از حد عشق بوجود می آورد وقتی عشق به اوج خود برسد به نماز و عبادت تبدیل می شود)
دیدار آنها در زیارتگاه بزرگ شهر به نام علی بن مهزیار اهوازی و نجوای آنها برای بهم رسیدن نماز و دعای توسل بود.
فاخر هیچگاه به صورت معصوم مینا خیره نشد و همواره او را با حجب و حیا و شرمندگی با ذکر نام خدا نگاه می کرد..
متاسفانه بدلیل عدم توافق خانواده مینا با وصلت این دو جوان عشقشان ناکام ماند و دست سرد تقدیر سرنوشت آنان را از هم جدا کرد. . .
مینا اجبارا با فردی با خصوصیات اخلاقی مخالف وایده های متضاد در شهردوری پیوند زناشویی بست فخر نیز با یکی از بستگان خود ازدواج کرد..
در گذشت پرشتاب زمان،فاخر لحظه های خوب جوانیش را که عزیزترین ایام عمرش بود در قبال اندکی کالای بیهوده بخاطر رفاه خانواده ش به پیری فروخت..
پیری ،زمستان مایوس،فصلی سردو متروک از همه چیز و همه کس،مرحله ای معدوم از شور و حال جوانی که غروب غم انگیزی را بپایان دارد..
فاخر صاحب فرزند ونوه شدو همسرش که زنی شایسته و باوفاست سالیان درازیست که بیمار است..
مینا ناکام ماند و خداوند او را از داشتن فرزند محروم گردانید ای کاش می شد یکی از فرزندانم را به او هدیه کنم..
((اینک مینا زنی تنهاست در آستانه فصلی سرد))
و من هنوز بیاد دختری با صورتی معصوم چون فرشتگان، و نگاهی غمگین چون غروب پاییز که یک روز باد او را با خود برد و مرا از کوچه های خاطراتم جدا کرد، می اندیشم...
و اینک فاخر به سرطان خون مبتلا شده و تصمیم گرفته روزهای آخر عمر خود را تنها در خانه نقلی دور از خانواده ی خود با یاد و عشق مینا سپری کند تا روز مرگ. . .
"بدترین درد دلبستن به کسی ست که بدانی هیچگاه به تو تعلق ندارد."
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما درباره این مطلب چیست؟