مث بقیه ی همکلاسیام آروم مشغول درس خوندنم بودم دختر زرنگی بودم ولی از وقتی عاشق امین شدم دیگه دل و دماغ درس و نداشتم...
امین پسر همسایمون بود خانواده ی پول داری بودن امین هیچ کم و کسری نداشت همه ی غمش فقط من بودم که چطور باباشو با اون همه بزرگی و تشریفات راضی کنه بیاد خواستگاری دختری که پدرش معتاد و همه ی اهل محل از این موضوع با خبرن روزای خوبی با امین داشتم بهترین روزای عمرم با امین بود وقتی امین به زندگیم اومد زندگی واسم رونق گرفت امین اگه یک روز صدامو نمی شنید تا حد مرگ می رفت زندگی رو بی من تیره و تار می دید واقعا عاشقم بود من هیچی نداشتم اون فقط خودمو می خواست منم نه اینکه دل به مال پدر امین ببندم نه فقط خود امین و می خواستم..
روزها بعد مدرسه ام به هر دلیلی خانوادمو می پیچوندمو با امین با بهترین ماشین و امکانات می رفتیم بیرون خیلی خوش می گذشت کنار هم آروم بودیم آرامشی که من جز کنار امین بودن هیچ وقت احساس نکرده بودم هر وقت می خواستم برگردم خونه امین خیلی بیتابی کرد همیشه واسه خداحافظی گریه می کرد همیشه می گفت پرستو تو نباشی من می میرم..
همیشه صبح زود بیدار می شد آروم آروم پشت سرم تا درب مدرسه میومد که مبادا کسی چپ نگاه کنه...
مدرسه ام تموم شده بود نمی تونستم واسه کنکور بخونم چون وضع مالی خوبی نداشتیم ولی خیلی دوس داشتم دانشگاه برم درس بخونم..امین بهم قول داده بود ازدواج کردیم کمکم کنه ادامه تحصیل بدم..
وقتی درسم تمام شده بود تصمیم گرفته بود به باباش بگه منو می خواد و بیان خواستگاریم ولی باباش داد و بیداد راه انداخت که من برم دختر اون معتاد و بگیرم واسه پسرم، پسر عقلت کجا رفته این همه دختر تو این شهر خاک بر سرت دختر قطی بود به این دخترک دل بستی..
با این حرفا امین خیلی بهم می ریخت چند بار آرومش کردم ولی هر بار که امین می گفت منو میخواد پدرش از همین حرفا می زد و امین عصبانی تر از دفعه ی قبل می شد .
یه بار پدرش بهش گفت اگه دیگه اسم اون دخترو بیاری باید از این شهر بری و دیگه اسم منم نیاری مادرشم گفت هیچوقت شیرمو حلالت نمی کنم اون روز امین بهم زنگ زد از هر بار ناراحت تر و عصبانی تر حرفام آرومش نمی کرد بهش گفتم میخوای همدیگه رو ببینیم گفت نه...زار زار گریه می کردیم
امین چیزی نشده که بابات راضی می شه بخدا حق داره پدرت حاجی این همه مال داره چطور انتظار داری با ما وصلت کنه.
امین که هیچوقت سرم صداشم بالا نبرده بود گفت پرستو بس کن تو دیگه چرا، می فهمی من دوست دارم می فهمی، گناه من چیه پدر تو معتاده، مگه من میخوام با پدرت ازدواج کنم چرا شما اینجوری فکر می کنید اونقد حالش بد بود و هق هق می زد که می گفتم الان از هوش می ره ...چند لحظه سکوت کرد و گفت: پرستوووو...
جونم امین بگو .
من بی تو می میرم. . .می رم حمام اونجا آروم می شم .
باشه پس بیرون اومدی بهم زنگ بزن خیالم راحت شه .
باشه.
امین رفته بود حمام 1ساعت گذشت تماس نگرفت 2ساعت گذشت تماس نگرفت داشتم عین خوره خودمو می خوردم خیلی نگران شده بود آخه حرفای آخر تماسش خیلی دلمو ترسوند.
یهو صدای جیغ شنیدم پریدم تو حیاط صدای مادر امین بود که داد میزد امین امین پسرمو کشتن...
امین اون روز تو حمام رگشو زده بود خیلی دیر متوجه زیاد موندنش تو حمام شده بودن و امین مرده بود اون روز دل منم همراه امین مرده بود...
تو اون شهر نموندیم از اونجا رفتیم از پدرم متنفر شده بودم ما اسیر زندگی تباه شده ی پدرم شده بودیم ..
یک سالی از اون حادثه ی شوم می گذره و من هنوز در سوگ امین...
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز
امین پسر همسایمون بود خانواده ی پول داری بودن امین هیچ کم و کسری نداشت همه ی غمش فقط من بودم که چطور باباشو با اون همه بزرگی و تشریفات راضی کنه بیاد خواستگاری دختری که پدرش معتاد و همه ی اهل محل از این موضوع با خبرن روزای خوبی با امین داشتم بهترین روزای عمرم با امین بود وقتی امین به زندگیم اومد زندگی واسم رونق گرفت امین اگه یک روز صدامو نمی شنید تا حد مرگ می رفت زندگی رو بی من تیره و تار می دید واقعا عاشقم بود من هیچی نداشتم اون فقط خودمو می خواست منم نه اینکه دل به مال پدر امین ببندم نه فقط خود امین و می خواستم..
روزها بعد مدرسه ام به هر دلیلی خانوادمو می پیچوندمو با امین با بهترین ماشین و امکانات می رفتیم بیرون خیلی خوش می گذشت کنار هم آروم بودیم آرامشی که من جز کنار امین بودن هیچ وقت احساس نکرده بودم هر وقت می خواستم برگردم خونه امین خیلی بیتابی کرد همیشه واسه خداحافظی گریه می کرد همیشه می گفت پرستو تو نباشی من می میرم..
همیشه صبح زود بیدار می شد آروم آروم پشت سرم تا درب مدرسه میومد که مبادا کسی چپ نگاه کنه...
مدرسه ام تموم شده بود نمی تونستم واسه کنکور بخونم چون وضع مالی خوبی نداشتیم ولی خیلی دوس داشتم دانشگاه برم درس بخونم..امین بهم قول داده بود ازدواج کردیم کمکم کنه ادامه تحصیل بدم..
وقتی درسم تمام شده بود تصمیم گرفته بود به باباش بگه منو می خواد و بیان خواستگاریم ولی باباش داد و بیداد راه انداخت که من برم دختر اون معتاد و بگیرم واسه پسرم، پسر عقلت کجا رفته این همه دختر تو این شهر خاک بر سرت دختر قطی بود به این دخترک دل بستی..
با این حرفا امین خیلی بهم می ریخت چند بار آرومش کردم ولی هر بار که امین می گفت منو میخواد پدرش از همین حرفا می زد و امین عصبانی تر از دفعه ی قبل می شد .
یه بار پدرش بهش گفت اگه دیگه اسم اون دخترو بیاری باید از این شهر بری و دیگه اسم منم نیاری مادرشم گفت هیچوقت شیرمو حلالت نمی کنم اون روز امین بهم زنگ زد از هر بار ناراحت تر و عصبانی تر حرفام آرومش نمی کرد بهش گفتم میخوای همدیگه رو ببینیم گفت نه...زار زار گریه می کردیم
امین چیزی نشده که بابات راضی می شه بخدا حق داره پدرت حاجی این همه مال داره چطور انتظار داری با ما وصلت کنه.
امین که هیچوقت سرم صداشم بالا نبرده بود گفت پرستو بس کن تو دیگه چرا، می فهمی من دوست دارم می فهمی، گناه من چیه پدر تو معتاده، مگه من میخوام با پدرت ازدواج کنم چرا شما اینجوری فکر می کنید اونقد حالش بد بود و هق هق می زد که می گفتم الان از هوش می ره ...چند لحظه سکوت کرد و گفت: پرستوووو...
جونم امین بگو .
من بی تو می میرم. . .می رم حمام اونجا آروم می شم .
باشه پس بیرون اومدی بهم زنگ بزن خیالم راحت شه .
باشه.
امین رفته بود حمام 1ساعت گذشت تماس نگرفت 2ساعت گذشت تماس نگرفت داشتم عین خوره خودمو می خوردم خیلی نگران شده بود آخه حرفای آخر تماسش خیلی دلمو ترسوند.
یهو صدای جیغ شنیدم پریدم تو حیاط صدای مادر امین بود که داد میزد امین امین پسرمو کشتن...
امین اون روز تو حمام رگشو زده بود خیلی دیر متوجه زیاد موندنش تو حمام شده بودن و امین مرده بود اون روز دل منم همراه امین مرده بود...
تو اون شهر نموندیم از اونجا رفتیم از پدرم متنفر شده بودم ما اسیر زندگی تباه شده ی پدرم شده بودیم ..
یک سالی از اون حادثه ی شوم می گذره و من هنوز در سوگ امین...
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر شما درباره این مطلب چیست؟