به نام او...به یادتو...
ساعت 6عصر بود تاریخش دقیق یادمه 2 آذر بود تلفن زنگ خورد جواب دادم مث همیشه محسن بود دیگه طاقتش طاق شده بود اعتراف کرد که عاشقم شده مات و مبهوت فقط گوش می کردم گفتم ولی من اصلا به این موضوع فکرم نمی کنم گفتم اگه واقعا عاشقی، دلباختم کن دختر بودمو فوق العاده احساساتی البته برخلاف ظاهر خشکم...
حدود 3ماهی تماس و مهمونیای خانوادگی ولی من هیچ حسی بهش نداشتم چون همیشه برا درس و مشق با هم در ارتباط بودیم اصلا نمی تونستم دیدگاهمو به یه سمت دیگه سوق بدم ولی بلاخره موفق شد وابستش شدم...
مرتب با هم تماس داشتیم...روزها و هفته ها و ماه ها گذشت تا یکسال شد من وابسته تر شدم ولی حس می کردم محسن سردتر می شه...کم بهم زنگ می زد اگه زنگ می زد بد اخلاقی می کرد دیگه مث گذشته سراغ درسامو نمی گرفت...معمولا زنگ که می زد تعریف دختر عمشو می کرد نمی فهمیدم علتش چیه تا اینکه یه روز خودش گفت بابام گفته باید بی خیال ستاره شی و دختر عمتو بگیری کاخ آرزوهام فرو ریخت...آخه خیلی زیر امر باباش بود...
هر طور بود امتحانات ترم دو رو تموم کردمو اومدم خونه روزی که اومدم خونه شبش حدودای ساعت 12بود واسش پیام دادم یکی دوتا سه تا جواب نداد...گوشی و گذاشتم زیر بالشمو با چش گریون خوابیدم یهو دیدم واسم پیام اومد خودش بود شروع کردم به پیام دادن...وسط پیام دادن یه ریز زنگ می زد و پیام می داد یه لحظه گوشیو وردار جواب دادم خودش نبود بلکه عمش بود هر دری وری که فکر کنید بارم کرد...سختم بود خورد شدم...صبح که خود محسن زنگ زد بهش گفتم، کلی دعوام کرد که چطور نفهمیدم...روزگارم شده بود گریه...دیگه عمش مرتب تهدید می کرد ولش نکنی تو فامیل واست آبرو نمی زارم هر روز و هرروز زجرم می داد ولی محسن هیچی بهش نمی گفت...
یه شب تو امتحانات پایانی ترم3بودم عمش تماس گرفت که اگه بیخیالش نشی فردا صبح زود زنگ می زنم به خانوادت به هوایی که محسن پشتم گفتم هر غلطی دلت میخواد بکن بعد اینکه عمش قطع کرد زنگ زدم به محسن گفتم، گفت تو بیخود کردی اینو گفتی بد دهن بود همچی بارم کرد گفتم مگه تو عاشقم نبودی عشق سختی داره ازم دفاع کن گفت من عاشقت شدم تو چرا عین سگ عاشقم شدی این حرفش تکونم داد به خودم اومدمو دیدم دارم زندگیمو پای چه احمقی خراب می کنم اون شب دیگه ترکش کردم یه شعری بود تو 15تا پیام پی در پی واسش فرستادمش فقط یادمه آخرین پیامم این بود "تو را ای نارفیق نفرین خواهم کرد نفرین خواهم کرد. . ."
روزها و شبهام گریه بود یه مدت از بس گریه می کردم چشام همش پف کرده بود چشام یه ذره شده بود شبا خواب نداشتم فقط گریه...صبح که از تو رختخواب پا می شدم چشام تار می دید...تابستون بود و باید کارورزیمو می گذروندم شنبه ها از ساعت 8 تا 2 ظهر می رفتم کارورزی پیش کسی که کار می کردم لیسانس روانشناسی داشت بی آنکه چیزی بگم گفت غصه نخور ارزششو نداره کم حرف شده بودم همش غصه می خوردم به تماساش عادت کرده بود و گرنه اون عشق نبود فقط 1هوس زودگذر بود و این وسط احساس من بازیچه...
وقتی می رفتم کارورزی گاهی صاحب کارم سیستممو وصل می کرد اینترنت بعد مدتها آی دیمو باز کردم رفتم تو روم بی حوصله شروع کردم به چت کردن چشام پر اشک بود اصلا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم همزمان با 15نفر چت می کردم بی حوصله، هرکدومو به دلیلی دک کردم ولی با یکیشون که به اسم امید بود و بچه ی همدان چت کردمو از غصهام گفتم دلم پر بود تا خود ساعت2 باهاش چت کردم حس می کردم درکم می کنه یکم آروم شده بودم با اینکه تو عمرم بکسی شمارمو ندادم ولی با هزار کلنجار با خودم شمارمو به امید دادم تا بتونیم با هم در ارتباط باشیم.
با هم در تماس بودیم وقتی گریه می کردم دلداریم میداد و گاهی باهام گریه می کرد کم کم سر عقل آوردم و تونستم ترک عادت کنم مث یه استاد بود واسم خیلی در حقم لطف کرد مث کسی که دوباره متولد بشه به زندگی برگشتم و تونستم دوباره شاد زندگی کنم کم کم که حالم بهتر می شد نقش امید تو زندگیم کم رنگ تر میشد فقط گاهی مث 1دکتر که حال بیمار قدیمیشو می پرسید سراغمو می گرفت که مبادا دوباره حالم بد شده باشه هر وقت یادش می کنم دعاش می کنم که الهی خیر ببینه..
خوب که شدم نمی دونم چرا گاهی که فکر می کردم یکی از دوستای چتی دوران دبیرستانم میومد تو ذهنم مث 1دلشوره مث یه نگرانی نمی دونم چرا بعد 4سال بعد این همه اتفاق یاد اون می افتادم خیلی عجیب بود که چرا من باید یاد اون بیوفتم اصلا نمی فهمیدم انگار روزا صدام میزد اسمش میلاد بود فامیلشم یادم بود قاضی پسر بچه ننه ای بود...
یه شب که میخواستم بخوابم خواهرم که نمی دونم تو کمدش دنبال چی می گشت گفت ا ا ا شماره ی بچه ها که باشون چت می کردیم، زیاد توجه نکردم اسمارو می خوند همینکه گفت میلاد قاضی، عین فشنگ از جام پریدم خواست برگه رو پاره کنه گفتم نه نه بزار ...
شماره رو زدم تو گوشیم خط دائمی بود ولی می گفتم شاید واگذار شده باشه یا خاموش باشه تک زدم روشن بود 2بار دیگه هم تک زدم ولی جواب تک زنگامو نمی داد...پیام دادم نوشتم همراه آقای قاضی ؟؟؟
پیام داد که ما اینجا قاضی زیاد داریم کدوم قاضی؟؟؟
نوشتم من دوست چتی ایشون هستم ستارم یادتون اگه میشه اسمتونو بگید که من مطمئن شم خودتونین؟؟
چیزی یادش نبود...اسم آی دیمو نوشتم ولی بازم چیزی یادش نبود...اصرار کردم اسمشو بگه تو پیام نوشت
Milad
هیچوقت یادم نمیره گفتم وای خودشه...
اون شب جریانو اس ام اسی بهش گفتم که 1مدت همش دلشورشو دارم پرسیدم مشکلی دارین گفت تو1تصادف عشقمو از دست دادم میلاد گفت که"میلاد"اسم چتیشه و اسم واقعیش"صادق" وای ی ی ی اون شب دوباره حالم خراب شد زار می زدم به امید پیام دادمو جریانو بهش گفتم پرسیدم چیکار کنم گفت اگه میتونی و میدونی دوباره حالت مث قبل نمیشه کمکش کن امید خیلی نگرانم شده بود بعد مدتها دوباره اون شب کلی گریه کردم فک می کردم خدا داره امتحانم می کنه می گفتم امید به من کمک کرده حالا خدا میلاد و سر راهم گذاشته ببین من کمکمش میکنم یا نه...
اراده کردم کمکش کنم خیلی قدرتشو نداشتم ولی تمام سعیمو می کردم امید خیلی بهم کمک می کرد حتی شماره میلاد و ازم گرفت می گفت می خوام بینم چطور پسری...
بخاطر شکستی که خورده بودم خیلی نسبت به آدمای اطرافم بی اعتماد شدم به صادق کمک می کردم ولی اصلا حرفاشو باور نداشتم من مث امید خوب این کارو بلد نبودم کم کم که پیش می رفتم صادق بهم دلبسته می شد...
1روز صادق بهم گفت که من اصلا میلاد قاضی نیستم میلاد دوست منه ولی اصلا نمی فهمیدیم چرا میلاد شماره صادقو داده بود و چرا من بعد 4سال یاد یه دوست چتی بیوفتم همه چیز عجیب بود صادق گفت که مردن عشقشم دروغ بود اون اصلا عاشق نشده بود...می گفت نمیدونم چرا اون شب نگفتم من میلاد نیستم یا چرا یه داستان الکی سرهم کردم...
چندباری خواستم ازش جدا بشم ولی صادق خیلی بهم دلبسته شده بود بهم وب داد و چهرشو دیدم چهره ی جذابو دوست داشتنی داشت مث شخصیتش ولی من اصلا نمی تونستم دوس داشتنشو باور کنم اصرار می کرد که اونم چهره منو ببین ولی من چون بهش اعتماد نداشتم نمی تونستم بهش وب بدم ولی کم کم راضی شدم و وب دادم اونم از من خوشش اومد صادق رفته رفته عاشقم شد واقعا دوسم داشت..
وقتی منم به صادق دلبسته شدم دیگه دوس نداشت با امید حرف بزنم در صورتی که ارتباط امید با من خیلی محدود بود و فقط برای سلامتی من بود...شب بود امید رسیده بود اهواز ولی صادق خیلی دلخور شده بود دوس نداشت به دیدنش برم نه می تونستم به صادق نه بگم نه می تونستم به امید که این همه در حقم لطف کرده بود بگم تا اینجا اومدی به دیدنت نمیام. تو دو راهی مونده بودم ولی صادق و راضی کردم لااقل تا اینجا اومده یک ساعتی به دیدنش برم قبول کرد و رفتم ولی امید خیلی ناراحت شده بود خیلی...بهش گفته بودم که صادق راضی...هیچوقت خودمو نمی بخشم بخاطر این کارم امید واقعا واسم زحمت کشید تا تونستم به زندگی برگردم...
مدتها بعد صادق تصمیم گرفت که از اصفهان به دیدنم بیاد صبح زود رسید اهواز رفتم ترمینال پیشوازش روز قشنگی بود صادق ساده و پاک بود اون واقعا یه پسر نمونه ست، اون روز ازم خواستگاری کرد دوسش داشتم ولی از دل دادنو عاقبت می ترسیدم ولی بالاخره شب قبل رفتنش کنار رود کارون کنار اون آب پاک مثل خودش جواب بله رو بهش دادم...
ماهاست با همیم و در انتظار وصال...نمی دونم این بار سرنوشت چی واسم رقم می زنه ...فقط می دونم اگه صادق و ازم بگیره قطعا دیونه می شم..تنها مشکلی که داریم اینه که نمی دونیم به خانوادهامون بگیم چطور آشنا شدیم و این بار دیگه عادت نیست واقعا عشق...
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز
( داستان هاي ديگر: داستان عاشقانه و غم انگيز ليلا (عشق بارون زده) | داستان جالب مرد پیر و دل عاشق | داستان واقعي عشق و خون )
ساعت 6عصر بود تاریخش دقیق یادمه 2 آذر بود تلفن زنگ خورد جواب دادم مث همیشه محسن بود دیگه طاقتش طاق شده بود اعتراف کرد که عاشقم شده مات و مبهوت فقط گوش می کردم گفتم ولی من اصلا به این موضوع فکرم نمی کنم گفتم اگه واقعا عاشقی، دلباختم کن دختر بودمو فوق العاده احساساتی البته برخلاف ظاهر خشکم...
حدود 3ماهی تماس و مهمونیای خانوادگی ولی من هیچ حسی بهش نداشتم چون همیشه برا درس و مشق با هم در ارتباط بودیم اصلا نمی تونستم دیدگاهمو به یه سمت دیگه سوق بدم ولی بلاخره موفق شد وابستش شدم...
مرتب با هم تماس داشتیم...روزها و هفته ها و ماه ها گذشت تا یکسال شد من وابسته تر شدم ولی حس می کردم محسن سردتر می شه...کم بهم زنگ می زد اگه زنگ می زد بد اخلاقی می کرد دیگه مث گذشته سراغ درسامو نمی گرفت...معمولا زنگ که می زد تعریف دختر عمشو می کرد نمی فهمیدم علتش چیه تا اینکه یه روز خودش گفت بابام گفته باید بی خیال ستاره شی و دختر عمتو بگیری کاخ آرزوهام فرو ریخت...آخه خیلی زیر امر باباش بود...
هر طور بود امتحانات ترم دو رو تموم کردمو اومدم خونه روزی که اومدم خونه شبش حدودای ساعت 12بود واسش پیام دادم یکی دوتا سه تا جواب نداد...گوشی و گذاشتم زیر بالشمو با چش گریون خوابیدم یهو دیدم واسم پیام اومد خودش بود شروع کردم به پیام دادن...وسط پیام دادن یه ریز زنگ می زد و پیام می داد یه لحظه گوشیو وردار جواب دادم خودش نبود بلکه عمش بود هر دری وری که فکر کنید بارم کرد...سختم بود خورد شدم...صبح که خود محسن زنگ زد بهش گفتم، کلی دعوام کرد که چطور نفهمیدم...روزگارم شده بود گریه...دیگه عمش مرتب تهدید می کرد ولش نکنی تو فامیل واست آبرو نمی زارم هر روز و هرروز زجرم می داد ولی محسن هیچی بهش نمی گفت...
یه شب تو امتحانات پایانی ترم3بودم عمش تماس گرفت که اگه بیخیالش نشی فردا صبح زود زنگ می زنم به خانوادت به هوایی که محسن پشتم گفتم هر غلطی دلت میخواد بکن بعد اینکه عمش قطع کرد زنگ زدم به محسن گفتم، گفت تو بیخود کردی اینو گفتی بد دهن بود همچی بارم کرد گفتم مگه تو عاشقم نبودی عشق سختی داره ازم دفاع کن گفت من عاشقت شدم تو چرا عین سگ عاشقم شدی این حرفش تکونم داد به خودم اومدمو دیدم دارم زندگیمو پای چه احمقی خراب می کنم اون شب دیگه ترکش کردم یه شعری بود تو 15تا پیام پی در پی واسش فرستادمش فقط یادمه آخرین پیامم این بود "تو را ای نارفیق نفرین خواهم کرد نفرین خواهم کرد. . ."
روزها و شبهام گریه بود یه مدت از بس گریه می کردم چشام همش پف کرده بود چشام یه ذره شده بود شبا خواب نداشتم فقط گریه...صبح که از تو رختخواب پا می شدم چشام تار می دید...تابستون بود و باید کارورزیمو می گذروندم شنبه ها از ساعت 8 تا 2 ظهر می رفتم کارورزی پیش کسی که کار می کردم لیسانس روانشناسی داشت بی آنکه چیزی بگم گفت غصه نخور ارزششو نداره کم حرف شده بودم همش غصه می خوردم به تماساش عادت کرده بود و گرنه اون عشق نبود فقط 1هوس زودگذر بود و این وسط احساس من بازیچه...
وقتی می رفتم کارورزی گاهی صاحب کارم سیستممو وصل می کرد اینترنت بعد مدتها آی دیمو باز کردم رفتم تو روم بی حوصله شروع کردم به چت کردن چشام پر اشک بود اصلا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم همزمان با 15نفر چت می کردم بی حوصله، هرکدومو به دلیلی دک کردم ولی با یکیشون که به اسم امید بود و بچه ی همدان چت کردمو از غصهام گفتم دلم پر بود تا خود ساعت2 باهاش چت کردم حس می کردم درکم می کنه یکم آروم شده بودم با اینکه تو عمرم بکسی شمارمو ندادم ولی با هزار کلنجار با خودم شمارمو به امید دادم تا بتونیم با هم در ارتباط باشیم.
با هم در تماس بودیم وقتی گریه می کردم دلداریم میداد و گاهی باهام گریه می کرد کم کم سر عقل آوردم و تونستم ترک عادت کنم مث یه استاد بود واسم خیلی در حقم لطف کرد مث کسی که دوباره متولد بشه به زندگی برگشتم و تونستم دوباره شاد زندگی کنم کم کم که حالم بهتر می شد نقش امید تو زندگیم کم رنگ تر میشد فقط گاهی مث 1دکتر که حال بیمار قدیمیشو می پرسید سراغمو می گرفت که مبادا دوباره حالم بد شده باشه هر وقت یادش می کنم دعاش می کنم که الهی خیر ببینه..
خوب که شدم نمی دونم چرا گاهی که فکر می کردم یکی از دوستای چتی دوران دبیرستانم میومد تو ذهنم مث 1دلشوره مث یه نگرانی نمی دونم چرا بعد 4سال بعد این همه اتفاق یاد اون می افتادم خیلی عجیب بود که چرا من باید یاد اون بیوفتم اصلا نمی فهمیدم انگار روزا صدام میزد اسمش میلاد بود فامیلشم یادم بود قاضی پسر بچه ننه ای بود...
یه شب که میخواستم بخوابم خواهرم که نمی دونم تو کمدش دنبال چی می گشت گفت ا ا ا شماره ی بچه ها که باشون چت می کردیم، زیاد توجه نکردم اسمارو می خوند همینکه گفت میلاد قاضی، عین فشنگ از جام پریدم خواست برگه رو پاره کنه گفتم نه نه بزار ...
شماره رو زدم تو گوشیم خط دائمی بود ولی می گفتم شاید واگذار شده باشه یا خاموش باشه تک زدم روشن بود 2بار دیگه هم تک زدم ولی جواب تک زنگامو نمی داد...پیام دادم نوشتم همراه آقای قاضی ؟؟؟
پیام داد که ما اینجا قاضی زیاد داریم کدوم قاضی؟؟؟
نوشتم من دوست چتی ایشون هستم ستارم یادتون اگه میشه اسمتونو بگید که من مطمئن شم خودتونین؟؟
چیزی یادش نبود...اسم آی دیمو نوشتم ولی بازم چیزی یادش نبود...اصرار کردم اسمشو بگه تو پیام نوشت
Milad
هیچوقت یادم نمیره گفتم وای خودشه...
اون شب جریانو اس ام اسی بهش گفتم که 1مدت همش دلشورشو دارم پرسیدم مشکلی دارین گفت تو1تصادف عشقمو از دست دادم میلاد گفت که"میلاد"اسم چتیشه و اسم واقعیش"صادق" وای ی ی ی اون شب دوباره حالم خراب شد زار می زدم به امید پیام دادمو جریانو بهش گفتم پرسیدم چیکار کنم گفت اگه میتونی و میدونی دوباره حالت مث قبل نمیشه کمکش کن امید خیلی نگرانم شده بود بعد مدتها دوباره اون شب کلی گریه کردم فک می کردم خدا داره امتحانم می کنه می گفتم امید به من کمک کرده حالا خدا میلاد و سر راهم گذاشته ببین من کمکمش میکنم یا نه...
اراده کردم کمکش کنم خیلی قدرتشو نداشتم ولی تمام سعیمو می کردم امید خیلی بهم کمک می کرد حتی شماره میلاد و ازم گرفت می گفت می خوام بینم چطور پسری...
بخاطر شکستی که خورده بودم خیلی نسبت به آدمای اطرافم بی اعتماد شدم به صادق کمک می کردم ولی اصلا حرفاشو باور نداشتم من مث امید خوب این کارو بلد نبودم کم کم که پیش می رفتم صادق بهم دلبسته می شد...
1روز صادق بهم گفت که من اصلا میلاد قاضی نیستم میلاد دوست منه ولی اصلا نمی فهمیدیم چرا میلاد شماره صادقو داده بود و چرا من بعد 4سال یاد یه دوست چتی بیوفتم همه چیز عجیب بود صادق گفت که مردن عشقشم دروغ بود اون اصلا عاشق نشده بود...می گفت نمیدونم چرا اون شب نگفتم من میلاد نیستم یا چرا یه داستان الکی سرهم کردم...
چندباری خواستم ازش جدا بشم ولی صادق خیلی بهم دلبسته شده بود بهم وب داد و چهرشو دیدم چهره ی جذابو دوست داشتنی داشت مث شخصیتش ولی من اصلا نمی تونستم دوس داشتنشو باور کنم اصرار می کرد که اونم چهره منو ببین ولی من چون بهش اعتماد نداشتم نمی تونستم بهش وب بدم ولی کم کم راضی شدم و وب دادم اونم از من خوشش اومد صادق رفته رفته عاشقم شد واقعا دوسم داشت..
وقتی منم به صادق دلبسته شدم دیگه دوس نداشت با امید حرف بزنم در صورتی که ارتباط امید با من خیلی محدود بود و فقط برای سلامتی من بود...شب بود امید رسیده بود اهواز ولی صادق خیلی دلخور شده بود دوس نداشت به دیدنش برم نه می تونستم به صادق نه بگم نه می تونستم به امید که این همه در حقم لطف کرده بود بگم تا اینجا اومدی به دیدنت نمیام. تو دو راهی مونده بودم ولی صادق و راضی کردم لااقل تا اینجا اومده یک ساعتی به دیدنش برم قبول کرد و رفتم ولی امید خیلی ناراحت شده بود خیلی...بهش گفته بودم که صادق راضی...هیچوقت خودمو نمی بخشم بخاطر این کارم امید واقعا واسم زحمت کشید تا تونستم به زندگی برگردم...
مدتها بعد صادق تصمیم گرفت که از اصفهان به دیدنم بیاد صبح زود رسید اهواز رفتم ترمینال پیشوازش روز قشنگی بود صادق ساده و پاک بود اون واقعا یه پسر نمونه ست، اون روز ازم خواستگاری کرد دوسش داشتم ولی از دل دادنو عاقبت می ترسیدم ولی بالاخره شب قبل رفتنش کنار رود کارون کنار اون آب پاک مثل خودش جواب بله رو بهش دادم...
ماهاست با همیم و در انتظار وصال...نمی دونم این بار سرنوشت چی واسم رقم می زنه ...فقط می دونم اگه صادق و ازم بگیره قطعا دیونه می شم..تنها مشکلی که داریم اینه که نمی دونیم به خانوادهامون بگیم چطور آشنا شدیم و این بار دیگه عادت نیست واقعا عشق...
ارسال كننده داستان: ستاره از اهواز
( داستان هاي ديگر: داستان عاشقانه و غم انگيز ليلا (عشق بارون زده) | داستان جالب مرد پیر و دل عاشق | داستان واقعي عشق و خون )

۱ نظر:
خیلی شبیه زندگی من بود یاد خاطرات قبلم افتادم
ارسال یک نظر
نظر شما درباره این مطلب چیست؟